Continue
بعضی وقتا استقامت یعنی فقط ادامه دادن… نه چون امیدی مونده، نه چون همه چی خوبه، فقط چون دیگه بلد نیستی وسط راه وایستی و برگردی.
یه جایی از زندگی، آدما میان توی مسیرت. با لبخند، با حرفای قشنگ، با قولای محکم. تو هم ساده نیستی، ولی دلداری… باور میکنی. فکر میکنی هر کی خوب حرف میزنه، خوبم هست. هر کی نزدیک میشه، قرار نیست بره. هر کی میگه «میمونم»، واقعاً میمونه.
ولی زمان که میگذره، کمکم میفهمی همه اون حرفا همیشه ریشه نداشتن. بعضیا فقط اومده بودن تا یه جایی از تو استفاده کنن. تا وقتی براشون مفید بودی، بودنت مهم بود… بعد که کارت تموم شد، انگار نه انگار. همون آدما که یه روز میگفتن «تو خیلی برام عزیزی»، یه جوری رد میشن که انگار هیچوقت نبودی.
بدترش اینه که تو اون وسط، زیادی خوبی کردی. زیادی موندی. زیادی گذشتی. فکر میکردی اگه بیشتر بفهمی، بیشتر بسازی، بیشتر ببخشی، همه چی درست میشه. ولی نمیشه… بعضی آدما برای موندن ساخته نشدن، برای استفاده کردن ساخته شدن. تلخه، ولی واقعیته.
یه جورایی میبینی ازت نردبون ساختن. هر چی بالا رفتن، کمتر برگشتن نگاهت کنن. قول موندن دادن، ولی موقع سختیها، اول از همه همونا رفتن. و تو میمونی با یه عالمه حرف نگفته، یه عالمه خاطره نصفه، و یه دل که نمیدونه باید چی کار کنه با این همه اعتماد لهشده.
اما داستان همیشه تاریک نمیمونه…
یه عده هم بودن. کم بودن، ولی واقعی بودن. اونایی که نیومدن استفاده کنن، اومدن بمونن. شاید صداشون بلند نبود، شاید زیاد ادعا نداشتن، ولی وقتی زمین خوردی، بودن. وقتی هیچکس نبود، اونا یه پیام ساده دادن: «هستی؟» همین یه کلمهشون از هزار تا حرف قشنگ ارزشمندتر بود.
اونایی که بیهیچ چشمداشتی موندن، حتی وقتی هیچ دلیلی برای موندن نداشتن. کمک کردن، فهمیدن، ساختن… و کاری کردن که بفهمی هنوزم میشه به آدما اعتماد کرد، ولی نه به همه.
و تهش میرسی به یه جایی که دیگه سخت اعتماد میکنی، ولی هنوز قلبت کامل سنگی نشده. هنوز یه گوشهش برای همون آدمای واقعی میتپه. برای همونا که بودنشون ادعا نبود، عمل بود.
استقامت یعنی همین… اینکه با همه این رفتنا، با همه این ضربهها، هنوز یه جوری ادامه بدی که خودتو گم نکنی. نه ساده مثل قبل، نه بیحواس مثل قبل… ولی هنوز زندهای، هنوز روی پاهات وایستادی ، هنوز آدم خوبی هستی ، هنوز ...